بسم الله الرحمن الرحیم
پلوی توی بشقابش رو تموم کرده، ولی یه ذره سوپ توی کاسهش مونده.
میگه من بشقابم رو تمیز کردم ولی کاسهام رو نه، میدونید چرا؟ آخه بعضی از آدم بزرگا خیلی زیاد غذا میریزن توی ظرف من. نمیتونم تمومش کنم!!!
# زینب-سهسال و نیمه
بسم الله الرحمن الرحیم
پلوی توی بشقابش رو تموم کرده، ولی یه ذره سوپ توی کاسهش مونده.
میگه من بشقابم رو تمیز کردم ولی کاسهام رو نه، میدونید چرا؟ آخه بعضی از آدم بزرگا خیلی زیاد غذا میریزن توی ظرف من. نمیتونم تمومش کنم!!!
# زینب-سهسال و نیمه
بسم الله الرحمن الرحیم
هواپیما تیکآف کرد...
خداحافظ استانبول زیبا!
خداحافظ شهر دیدارهای ما...
خداحافظ شهری که در خیابانهایت با پدر و برادرم قدم زدهام، شعر خواندهام، شگفتزده شدهام. دلتنگ شدهام، عاشقتر شدهام...
خداحافظ شهری که در مسجدهایت نماز خواندهام و از صدای اذانت هم به معراج رفتهام هم از جای خالی نام مولا، حسرتزده شدهام...
خداحافظ استانبول! شهر مسجد ایاصوفیه، که عظمت خداپرستی را در آن به تماشا نشستهام... که فکر کردهام به اینکه سالها و قرنها و عمرها،چه آدمها که زیر سقف بلندش، خدا را خواندهاند، چه به شفاعت عیسی روحالله و در محراب کلیسا iiو چه به نام بلند محمد، رسولالله در محراب مسجد...
چه خوب خدایی داریم... چه بلندمرتبه خدایی... چه بینظیر خدایی... سبوح قدوس ربنا و رب الملائکة و الروح...
نامت بلند است محبوب من... آوازهات بلند است در این عالم... به نوای اذان محمدی...
وقتی به زمان فکر میکنم، الوهیت تو در نگاهم صدچندان عظیمتر و شگفتانگیزتر میشود...
ازل و ابد در کنار عظمت نام تو حقیر است و هیچ...
خداحافظ استانبول! شهر بناشده بر تپهها... شهر شیبهای تند، شهر خیابانهای سرسرهای... شهر بارانهای دلانگیز... شهر صدای مرغهای دریایی... شهر مرمره آبی و زیبا... شهر مسجدهای هزار گنبد...
خداحافظ شهری که آلودهات کردهاند، اما برای من همچنان زیبا و دوستداشتنی هستنی؛ آغوش پدرم را برایم گشودی و بعد از سالها نمازجماعت خواندن با صدای دلنشینش را... قران خواندنش را در مسجد ایاصوفیه... و مهربانیهای بیبدیلش که برایم از موضوعی عظیم و شگفت رمزگشایی کرد...
استانبول! آبی دریایت را دوست دارم؛ شیب خیابانهایت را دوست دارم؛ خانههای کوچک و قدیمی اما زیبایت را دوست دارم؛ طبیعت سرسبزت رادوست دارم؛ کوچه پسکوچههای مسقف شده با شاخههای سرسبز درختان و گلهای بنفش خوشهای را دوست دارم؛ برگریز پاییزت را دوست دارم که رنگ قرمز آتشین برگها، بر زمین افتاده و بر شاخسارهای پیچخورده بر حاشیه اتوبانها، چه چشمنواز بود؛ حتی هیاهوی خیابان استقلالت را دوست دارم؛ اما بیش از هر چیز نام زیبای اسلام را که بر کرانه نامت نشسته است، دوست دارم... پیچیدن صدای بکر اذان را درگوشت دوست دارم... دیدنیشدنت از شکوه مساجد را دوست دارم... من نام بلند محمد را دوست دارم که به زیبایی تو شکوه دیگری داده است...
چه فرقی میکند ابر مهربانی اسلام از کدام شهر بر جان تشنه عالم ببارد؟ چه فرقی میکند شکوه قدسی خدای بزرگ از کدام نقطه عالم بدرخشد؟ چه فرقی میکند تو باشی، قم باشد، تهران باشد، کربلا باشد، مکه باشد، لبنان باشد، سوریه باشد؟! حالا که جان هیچکدامتان ازاسلام ناب، سیراب نیست و وقتی خورشید عالم از پس ابر غیبت نمایان شود، و همه شهرها طلوع صبح روشن را ببینند، چه فرقی میکند پایگاهحکومتش کجا باشد؟!
برای من عزیزی استانبول! مثل همه شهرهایی که بالاخره یک روز، معنی زندگی واقعی را خواهند چشید... برایم عزیزی اما... نجف برایم از همه جای این عالم عزیزتر است به جان خودت!
پ.ن: در سفر، گفتوگویی با پدر داشتیم در باب کشورهایی که داعیهدار اعتلای نام اسلامند در روزگار ما. بند آخر به آن گفتوگو اشاره دارد...
بسم الله الرحمن الرحیم
با کسی وعده کرده بودیم که فلان ساعت به دیدارش میرویم.
بعد از ناهار از مامان خواهش کردم کمی استراحت کنند تا خستگی ناشی از سفر طولانی و تغییر منطقه زمانی برطرف شود و برای ادامه سفرشان پرانرژی باشند.
نزدیک وقت رفتن بود و باید حاضر میشدیم.
رفتم که مامان را بیدار کنم.
کنارشان نشستم و دستشان را بوسیدم و به آرامی صدا کردم مامان! مامان!
فکر کردم چقدر وقت است این واژه، اینگونه بر زبانم نیامده است؟! چقدر وقت است مامانم را صدا نکردهام اینقدر از نزدیک؟
فکر کردم چقدر وقت است که مامانم را کسی به این واژه صدا نکرده است؟ چقدر وقت است مامانم با صدای مامان! مامان! گفتن کسی بیدار نشده است؟ شاید انقدر عجیب است این صدا برای مامان که فکر میکنند خواب میبینند.
بغض و اشک و دلتنگی و شکر با هم قاطی شده بود و من دلم نمیآمد با صدایی که جوهره دارد صدایشان کنم... صدایم میلرزید... رفتم... و کمی بعدتر دوباره آمدم و بیدارشان کردم.
به وقت روز دوم سفر، روز خلوت مادر دختری، روز حرفهای خوب درباره زندگی پای سفره صبحانه، روز بازیهای پر از خنده زینب با مامان جون، روز شکرگذاری برای دیدن دوباره مادر در آرامش...
بسم الله الرحمن الرحیم
همسرم از مردهای بهشدت حامی است. از آنها که حواسشان هست ماشین را با باک پر تحویل خانم دهند؛ حواسشان هست روغن و برنج و ژل ماشین ظرفشویی خانه کی تمام میشود و قبل از تمام شدنش، دوباره میخرند؛ از آنها که وقتی خانمشان دارد سریالی را میبیند، همه قسمتهایش را یکجا برایش دانلود میکنند، فایلهایش را مرتب میگذارند داخل یک فولدر و تحویل میدهند؛ از آنها که همه قبضهای خانه را خودشان پرداخت میکنند؛ از آنها که وقتی خانمشان میخواهد برود دیدار پدرش و نگران بچههاست، میگویند سفرت را کوتاه نکن، برو دل سیر آقاجونت را ببین، من نمیگذارم به بچهها بد بگذرد، کمی دلتنگی و سختی کشیدن هم برایشان خوب است؛ از آنها که مراقبند وقتی خانمشان استراحت میکند، بچهها سروصدا نکنند و هزاران مورد دیگر...
مریضی من اما، مراقبتش را شکل و رنگ دیگری داد... انگار به چشم دید که من هم آسیبپذیرم، مریضشدنیام، ضعیفم...
حالا از کارهای خانه سهمی بر دوش دارد؛ حالا وقتی مجبور میشود با ماشین برود سر کار، میگوید تو فقط بچهها را ببر مدرسه، من دو ساعت مرخصی میگیرم زودتر میآیم از مدرسه برشان میدارم، تو دو بار اسنپ نگیری، خسته میشوی از رفت و آمد...
مریضی من، چشمهای مرا هم به مهربانیهایش بیش از قبل باز کرد... ذره ذره مراقبتهایش را دیدم و چقدر احساس امنیت دارم از بودنش، از اینکه در هر کاری، در هر راهی، پشتیبان من است... بیسختگیری، بیشدتعمل، بیمنت، بیچشمداشت...
پ.ن: مراقبتش، از ضعیف دانستن جنس زن نیست؛ از مهربانیاش است و مسئولیتپذیریاش. به وقتش لازم باشد، هلات میدهد توی شکم شیر... تشویقت میکند، تشجیعت میکند و اتفاقا زنش را قوی و مستقل دوست دارد... و برای همین قوی و مستقل بودنش، آغوش امنیت است و کوه حمایت و پشتیبانی...
پ.ن۲: میترسم از خوبیهایش بنویسم... ندیدهام مردی را اینقدر تمام و کمال و میترسم دل زنی بلرزد از خواندن اینها... اما شاید هم کسی بخواند و بهرهای ببرد...
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز، دوم آبان، هفدهم ربیعالاول، هوا ابری بود، باران میبارید و این معجزه رسول مهربانیهاست...
الحمدلله الذی استنقذنا بکم من الضلالة...
بسم الله الرحمن الرحیم
شعر برای من یعنی غزل؛ مثنوی و رباعی هم گاهی...
اینبار ولی در قالب مثنوی آمد...
و من میگذارم شعر، فقط بیاید... هر جور که دلش میخواهد...
باران نمیبارد در این مهر غبارآلود
باران که درمان همه اندوههامان بود
باران نمیبارد و ما بیمار بیماریم
هم در گلو بغض است و هم در سینه غم داریم
باران نمیشوید چرا آلودگیها را
تازه نمیسازد چرا حال دل ما را
ابری نشد این آسمان، با اینکه پاییز است
پاییز بیباران چه اندازه غمانگیز است
این خاکها که مانده روی چهره شهرم
انگار میگوید که من با آسمان قهرم
قهرم ولی دلتنگ باران نیز خواهم شد
کی از صدای بارشش لبریز خواهم شد؟
باران نمیبارد، هوا خاکستری مانده
بیمار ما در خانه خود بستری مانده
یک ماه از پاییز بیباران گذشت آری...
یک ماه بیباران، پر از اندوه بیماری
آبان بیا با یک بغل باران شورانگیز
با آسمانی از شکوه ابرها لبریز
بر ما ببار و حالمان را تازهتر کن، آه
یک ماه بی باران گذشت، ای وای من، یک ماه...
دلتنگ رعد و برقم و بغضی به دل دارم
باران بیا، من هم بیایی سخت میبارم...
۲۷ مهر ۱۴۰۰- قرنطینه