پاییز جان
بسمالله
بالاخره رسیدی پاییز قشنگم؟!
خوش اومدی...
امیدوارم برامون پر از برکت و بارون و امنیت و تلاش و نور باشی...
پ.ن: بچهها رو رسوندم مدرسه و حالا در خلوت صبحگاهی دفتر، مداحی گوش میدم و راستش، حوصله هیچ کاری ندارم، مطلقا هیچ کاری...
خستهام، چون دیروز بارها و بارها گوش خودم رو کشیدم که بداخلاقی نکنم و این یه روز رو تحمل کنم تا فردا برسه و بچهها برن مدرسه. چالشم چی بود؟ بچهها با گوشی و لبتاپ من کار داشتن و کارهای خودم روی زمین مونده بود و کلافه بودم. نمیشد ازشون بگیرم وسایلم رو؟ نه، چون تعهد داده بودن به انجام کاری و من این احساس تعهد و مسئولیتپذیریشون برام مهم و ارزشمند بود. مشکلم چی بود؟ از اشتراکی بودن وسایلم کلافه بودم، احساس نادیده گرفتن شدن داشتم و ...
به هر حال تمام شد، ولی من هنوز خسته جنگ دیروز با خودمم.
برم کار رو شروع کنم به امید خدا...