بسم الله الرحمن الرحیم
راستش را بخواهی، دلم حتی برای رسمالخط عربی شمارههای عمودها هم تنگ شده...
بسم الله الرحمن الرحیم
دلم داشت میترکید... نفسم داشت بند میآمد و صدای هقهق گریهام را باید خفه میکردم، مبادا کسی در اتوبوس از حال خرابم خبردار شود...
غروب چهاردهم شعبان یود و ما از کنار سیم خاردارهایی میگذشتیم که آن طرفش خاک عراق بود...
فکر کن اگر ما آن طرف سیم خاردارها بودیم چه میشد؟! اگر خودمان را شب نیمه شعبان به کربلا میرساندیم چه میشد؟!...
تیر خلاص را آنجا خوردم که پایانه مرزی در تیررس نگاهمان قرار گرفت و ماشینهایی که داشتند میرفتند آن طرف مرز... چهره آشنای پایانه مرزی که بعدا فهمیدم مرز چزابه بود... به همسر گفتم این شب نیمه شعبان و این هم نزدیکترین نقطه خاک ما به کربلا، بیا نیت زیارت کنیم. همسر هم بلافاصله به مداح کاروان که در حال مولودی خواندن بود منتقل کرد و او شروع کرد به سلام دادن...
دل من اما... داشت از چشمهایم میجوشید و اشک میشد و فرومیریخت... الحمدلله علی محبة الحسین...
عید بر صاحب عید مبارک و بر ما که در پناه نامش هستیم...
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی دلم میخواهد بدانم زندگیهایی که باباها بچهها را میبرند مهد و مدرسه و برمیگردانند، چه شکلی است؟!
این مرحله برای من قفل است!
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر کسی را دوست داری، بهجای اینکه از ترس از دست دادنش، بالهایش را بچینی و بگذاریاش توی قفس، بالهایت را باز کن و در آسمان او پرواز کن.
چون حتی اگر گوشه زندان دوستداشتنت ماند، افسرده خواهد شد و تو هم احتمالا دیگر پرنده افسرده را دوست نخواهی داشت...