ناگهانی...
شنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۰، ۱۰:۲۶ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
جلسه آخر کلاس مجازی را میخواستم با لپتاب گوش کنم؛ هدفون خودم وصل نمیشد، همسر هندزفری خودش را برایم وصل کرد.
صحبت استاد تمام شد و ناگهان صدای هلالی در گوشم که نه، در جانم پیچید: ای جنونآمیز، باده لبریز، شور رستاخیز یا اباعبدالله...
انگار که مثلا ناگهان سر از بینالحرمین درآورده باشی... میان جمعیت راهپیمایی اربعین، میان دستهها... از تلاطم صدای سینهزنی قلبت محکم بکوبد... و آنها بخوانند: ای جانم یا حسین جانم یا حسین جانم یا حسین یا حسین یا حسین....
آخ آخ آخ آقا! دلتنگیام را کجا بتکانم؟...
پ.ن: از کار کردن بر رساله حقوقی دوستم خسته شدهام؛ دلم همان تاریخ زندگانی شما را میخواهد آقا که با هر خطش بمیرم و زنده شوم... اجازه میدهید بخش دومش را شروع کنم؟...
۰۰/۱۱/۰۹