در رفتن جان از بدن ۴
بسم الله الرحمن الرحیم
مادر رفتند... جهانم خالی شد و حفرهای عمیق در قلبم ایجاد شده است...
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
۱- در وجود مادرم، بیشترین چیزی که دیدم، امید و نشاط و انرژی و انگیزه بود... مادرم گویا زنی بود همسن ما، نه ۲۰ سال بزرگتر از ما! فعال، پر نشاط، پر امید، پویا... تنها چیزش که به خانمبزرگها شبیه بود، قرآن خواندنهای بعد از نماز صبحش بود، نمازهای طولانیاش و... آن هم از سر جبر بالا رفتن سن نبود، از سر عشقی بود که به خدایش داشت... مادرم در مهاجرتش خدایش را یک بار دیگر پیدا کرده بود و از سر عشق و یقین پرستشش میکرد...
این همه امید و نشاط در آدمهای همسن و سال مادرم را اینجا، خیلی کم میشود پیدا کرد؛ انگار به این سن که میرسند، مسلم میدانند که باید پادرد بگیرند، باید مدام اظهار کنند که دیگر پیر شدهاند، تفریح و شادی و هیجان را کسر شان خودشان بدانند، جز در صورت نیاز مالی، خودشان را بازنشسته کنند، چشمشان به در باشد تا بچهها و نوههایشان بیایند و کارهایشان را رفع و رجوع کنند و یکجورهایی بنشینند منتظر تا مرگ به سراغشان بیاید. درست است که شرایط اقتصادی جامعه ما در این نگاه بیتاثیر نیست، ولی فرهنگ و باورهای ما از آن موثرتر است... اگر باور کنیم که خداوند هر روزی از عمر را که به ما هدیه داده است، از ما انتظار کار و تلاش و امید و زندگی دارد، نه افسردگی و خمودگی و پژمردگی، اینقدر زود به استقبال افول و زوال نمیرویم.
۲- این روزها که با هم بودیم، یکییکی تغییرات خودم را هم کشف میکردم... کشف میکردم که چقدرررر طی این سالها سبک زندگیام متاثر از خانواده همسرم بوده است؛ چقدر از خانوادهام دور بودهام و طبیعتا چقدر از «خود»م که در این خانواده بزرگ شده بود... مسلما تمام این تغییرات منفی نیست ولی انگار که من در کنار مادر و اوقاتی هم با خواهر، به خودم نزدیکتر میشدم و میدیدم که گاهی ناخودآگاه چقدر از خودم فاصله گرفتهام تا به مطلوب خانواده همسر نزدیک باشم... حالا آگاهانهتر به تغییراتم نگاه میکنم و شهامت بیشتری دارم برای اینکه گاهی خود خودم باشم حتی اگر متفاوت با خانواده همسر است. (مسلما تمام اینها که گفتم در جزییات سلیقهای زندگیاست؛ نه اصول و قواعدی که سفت وسخت سرشان ایستادهام.)
۳- عادتی که طی ۱۱ سال به دوری و غربت شکل گرفته بود، سفر هفتاد روزه مادر به باد داد! خدا میداند چقدر طول میکشد تا دوباره عادت کنیم... اصلا عادت میکنیم؟! اگر خواهر هم برود چه؟!....
چقدر خوشحالم که مامان از خانه ما نرفتند، اما رفتنشان، با اینکه از خانه ما نبود، بدجوری حس غربت به دلم انداخته... انگار در خانه خودم هم غریبم... دلم جای دیگری را خانه میداند و جای امن...
ما بچههای والدینمان هستیم؛ حتی اگر خودمان والدین فرزندانی باشیم... ما بچههایشان هستیم و گاهی بدجور دلمان هوای امنیت بچگی را دارد در آغوششان و در خانهشان...
(خدایا! حرفهایم را ببخش... احساس تنهایی و غربتم را ببخش... دلم را یاد خودت آرام کن که تو تنها امن و امان این عالمی)
دیروز من هم خیلی خیلی عمیق حس دلتنگی داشتم
یه دلتنگی خیلی زیاد که نمیدونستم چیکارش کنم...
خدا خودش کمک کنه بهمون، واقعا گاهی خیلی خوب معنی مونس کل غریب رو میفهمم...