در رفتن جان از بدن ۳
چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۴۰۰، ۰۸:۵۳ ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
همسر میگوید آخرین آخرهفتهی سفر مامان است؛ میخواهی بروی تهران؟ میگویم خیلی بهم سخت گذشت تا با نبودن مامان در خانه کنار بیایم، دیگر طاقت ندارم بروم و برگردم و همان حال خراب را تجربه کنم... بگذار دیگر همه غمها باشد برای پنجشنبه آینده که مامان را بدرقه میکنیم و از فرودگاه، خالی به خانه برمیگردیم... دیگر اشک ندارم... طاقت ندارم... همهاش باشد برای همان دم رفتن...
اما حالا که هوا ابری است، او رفته است، روضه گوش میدهم و خانه دلگیر است، میبینم غمها دارند از پستوها بیرون میآید... دلتنگیها خودشان را نشان میدهند، بل خودشان را میکوبند توی صورتم...
۰۰/۱۰/۱۵