حیف است طائری چو تو در خاکدان غم...
بسم الله الرحمن الرحیم
اینترنت کند است؛ ورد کند است؛ لبتاب کند است... کارم کند پیش میرود...
از ویندوز برمیگردم روی مک. یک مداحی از هلالی پخش میکنم؛ اتفاقا برای فاطمیه است... شبهای فاطمیهام با صدای هلالی گره خورده و ویراستاری...
پایین صفحه لبتاب، آنجا که حال آسمان شهرم را نشان میدهد یک ابر پر باران است و نوشته که دارد باران ملایمی میبارد... بلند میشوم، پنجره را باز میکنم، دستم را میبرم بیرون. باران نیست... آسمان خشک خشک است... چرا همه برنامههای هواشناسی درباره حال آسمان شهر دروغ میگویند و چرا هر بار فریب میخورم و فکر میکنم آن ابر پایین صفحه لبتاب یا آن قطرات ملایمی که زنده و واقعی به نظر میرسند و روی صفحه گوشی سر میخورند راست میگویند؟...
امروز یک اتفاق خوب افتاد! فایلهای گمشدهام پیدا شدند!!! یک صدای دستور آشپزی که از گوشیام پخش میشد علی را یاد قصه صوتی روی گوشی اسبق انداخت. آهی کشیدم و گفتم مادرجان همه آن فایلها گم شدند. گفت ولی من فکر میکنم از اطلاعات آن گوشی بکاپ گرفتهام. (گوشی را پارسال برای کلاس مجازی ریست فکتوری کرده بودیم.) گفتم اگر فایلهای دعایم را پیدا کنی یک جایزه پیش من داری! لبتاب قدیمی پدرش را که برای مختصر کارهایش از آن استفاده میکند روشن کرد و کمی بعد فریاد کشید مامان مژده بده. پیدا شدن؛ همینا رو میخواستی دیگه؟ گفتم یکی رو بذار ببینم. مناجات المریدین رو بذار... کمی بعد صدای مناجات المریدین عزیزم از اتاق میپیچید، در هوا منتشر میشد و اتمسفر آشپزخانهام را پر از اکسیژن تازه میکرد... بسم الله که گفت، گفتم بسه علی! قلبم طاقت نداره این همه هیجان رو... بذار بعدا سر فرصت گوش میکنم...
کیک پرتقالی میپختم و همزمان به سخنرانی روضه خانه پدربزرگم گوش میدادم... روضهای که 20 سال است بعد از رفتن مادربزرگ، زنده مانده... من از راه دور میشنیدم... پخش زنده بود در واقع... عذاب وجدان داشتم از پختن کیک شب شهادت... اما پختن کیک برایم اصلا حکم شاد بودن نداشت... بیشتر انگار بهانهای بود که بچهها از نام حضرت زهرا(ص) برایشان خاطره خوب بماند... یک جور نذری بود حتی...
پنجره را که باز کرده بودم به هوای دیدن باران، چشمم به آسمان افتاد... به درخشش ستارهها روی سورمهای یکدست شب... چقدر دلم برای طبیعت، برای جاده، برای جنگل، برای سرسبزی، برای شهر قدیم و کوچهباغهایش تنگ است... دلم برای روزهای جوانی و دانشجویی خودم تنگ است.. با انیس خاطرهبازی کردیم از روزهای دبیرستان و بعدتر دانشگاه و حالا دلم یک جور عجیبی گرفته... انگار که میخواهم از خودِ الانم بیرون بزنم و بروم پیش خودِ آن روزهایم... مثلا اگر میشد سفر بروم خوب بود...یا حتی اگر میشد بدون مقصد مشخصی راه بیفتم و پیاده بروم تا هرکجا که بشود... اما میدانم که هیچکدام اینها درمانم نمیکند... یک جوری در خودم گیر افتادهام که با سفر و راه رفتن در نمیآیم... چاره حرکت است، ولی حرکت از جنسی دیگر...
چقدر درد دارد این همه چیز میدانم، اما در عمل هنوز درماندهام... کسی که مرا میشناخت میفهمد تلاطم امروز مرا... من اما، ناامید نیستم... اینقدر مینویسم و در درون خودم جستجو میکنم تا چاره را پیدا کنم؛ تا در خودم حرکت کنم... تا بشکافم این پیله را و پروانه شوم...