بسماللهالرحمنالرحیم
۱- رفتم روی ترازو. با اینکه قبلش با خودم شرط کرده بودم هر عددی بود میپذیری، ولی با عدد شرمآوری که دیدم، شوکه شدم. همه چیزی که با رژیم کم شده بود، برگشته. اشکالی ندارد. دوباره رژیم میگیرم.
۲- مانیتور را وصل کردهام به لپتاپ. برای اینکه شیوهنامه جلوی چشمم باشد و تندتند کتابنامه را هم ویرایش کنم و بفرستم و بگویم آخیش...
۳- توی هیئت سه تا خانم داشتند درباره آشپزی حرف میزدند. با آبوتاب. انگار که هیچ دغدغهای غیر از کارهای روزمره خانه ندارند. بهشان حسودیام شد. خدا خوب میداند که من زنانگی را خیلی دوست دارم. پختن را، دوختن را، آراستن را... اما مدتهاست این کارها را با عجله میکنم یا نمیکنم. چرا؟ چون همیشه چیزی هست که ددلاین تحویلش نزدیک است. هربار از خودم میپرسم، کار من درست است یا آن زنی که همه هموغمش خانه و کارهای روزمره است؟ نمیدانم... چند روز پیش به همسرم میگفتم من روزی هزاربار از خودم میپرسم تکلیف من چیست؟ این چیزی که الان فکر میکنم تکلیف من است، نکند واقعا نباشد و فقط نفسم دلخواه خودش را برایم تکلیف جلوه داده باشد؟ اینکه میدوم برای پا گرفتن این استارتاپ، برای خدمت به زنان سرزمینم، برای اینکه دخترهای تیممان یاد بگیرند و رشد کنند، برای اینکه دخترهای خودم از همین سنوسال طعم کار و مسئولیت اجتماعی را بچشند، اینکه به سهم خودم تلاش کنم برای چرخیدن چرخ اقتصاد مملکت اسلامی، اینکه اسمش را گذاشتهام مسئولیت اجتماعی خودم، واقعا تکلیف من هست یا نه؟ بله، من روزی هزار بار اینها را از خودم میپرسم.
بعد برای اینکه صدای وجدان مادرانه و همسرانهام را آرام کنم، هرچند وقت یکبار، کیکی میپزم! نه اینکه غذا نپزم یا جارو نزنم یا ... همهاش هست، منتها با یک چاشنی شتاب، با این صدای ذهنی که این کارها را بکنم که بروم سر کارهای دیگر، سر پروژهها، سر طرحها، سر فلان و بهمان...
البته که بین پروژهها، معمولا یکی دو روزی هم به خودم استراحت میدهم و میشوم مثل همان زنهایی که فقط خانه و کار خانه را دارند. خدا میداند که خیلی هم مزه میدهد. اما فقط برای چند روز. بعد از خودم میپرسم همین؟ به دنیا آمدهای برای همین؟ این همه نعمت خدا به تو داده برای همین؟ توی کتم نمیرود که برای همین باشد، بعد برای خودم میخوانم فاذا فرغت فانصب... و میروم سراغ کار بعدی و پروژه بعدی و طرح بعدی و جلسه بعدی...
عجالتا امروز نان بربری از اسنپ فود سفارش دادم و سبزی تازه را خودم خریدم که صفایی باشد برای سفره افطار همسر، که نمیدانم خودم آن موقع کنارش هستم یا باید بروم جلسه بخش مالی.
۴- اینکه آدمها برای نیمه شعبان میروند عتبات و من فقط با حسرت نگاهشان میکنم، ذرهذره آبم میکند... این چندمین رجبی بود که اولش تمنا کردم زیارت رجبیه در کربلا را و نشد؟ این چندمین شعبانی است که آرزو داشتم معجزهوار زیارت قسمت بشود و هنوز نشده؟ مثل بچهها، منتظرم آن داستانهای کرامت که وقتی بچه بودم توی کتابها میخواندم جلوی چشمم جان بگیرد و مثلا یک نفر بیاید بگو من نذر کردهام به هزینه خودم شما را نیمه شعبان بفرستم کربلا! بله، من خوشخیالانه منتظر همچین معجزهای هستم... یک زمانی میگفتم اگر پولش را داشتم، خودم تنها میرفتم، حالا پول تنها رفتن را دارم، ولی دلش را نه. وقتی بچههایم مثل خودم مشتاق و آرزومند و حسرتزدهاند، نمیتوانم بگویم من تنها میروم. خدایا، به کسبوکارم برکتی بده که پول خانوادگی رفتن را هم داشته باشم.
ولی، برگردم به خط اول، اینکه آدمها میروند و من با حسرت نگاهشان میکنم، حس بچه سرراهی را به من میدهد، آقاجانم... حس بچهای که پدرو مادرش نمیخواهندش... حالا درست است که این بچه، هیچ گلی به سرتان نزده، مایه شرمساری هم هست، ولی دلش برای خانه شما تنگ شده، بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا... بیشتر از هر آرزوی دیگری...