بسم الله الرحمن الرحیم
مامانم از خونه ما رفتن.
وقتی دیگه همه وسایلشون جمع شد و منتظر ماشین بودن، که نه، از صبح که نه، از دیشبم نه، تقریبا یک هفته است بغض تو گلوم دارم و داشتم تلاش میکردم وقتی مامان رفتن یه دل سیر گریه کنم؛ اما دیدم مامانم نشستن وسط هال خونه ما و چشماشون از اشک قرمز شده، بغلشون کردم و هر دو زار زار گریه کردیم... مامانم از ته دل گریه میکرد، با صدای بلند، به هقهق افتاده بود، نوازشش میکردم، میگفتم مامان همه چی درست میشه، دوباره زودی میاید... ولی این حرفا دل خودمم حتی آروم نمیکرد...
من یه هفته است دارم حال این لحظهمو تصور میکنم و براش بغض دارم؛ لحظهای که مامان از خونمون رفتن و من دلم نمیاد برم تو اتاق جای خالیشون رو ببینم؛ به هرجای خونه نگاه میکنم مامان رو میبینم... نمیتونم بگم چقدرررر حضور مامان این دو هفته که پیوسته خونمون بودن، و قبلش هم، برکت و رحمت به خونه ما آورد. چقدرررر زندگیمون رنگ و رو گرفت؛ چقدر همه چیز عوض شد، شاد شد، پرانرژی شد، نو شد!
خب از الان میریم که داشته باشیم دو هفته بغض رو برای لحظه رفتن مامان از ایران، برای دلتنگی کشنده بعدش... برای شبی که با چشمای پفکرده از اشک میخوابی و صبحی که بیدار میشی و میبینی باید بازم ۸/۵ ساعت از ساعت الان کم کنی تا ساعت مامان و بابات رو بفهمی.