صبح جمعه است...
جمعه, ۱۷ دی ۱۴۰۰، ۰۸:۵۵ ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
صبح جمعه است...
صدای دعای ندبه در آشپزخانهام میپیچد...
چوب دارچین میاندازم در قوری (که حالا از وقتی چایساز خراب شده و باید برود برای گارانتی، و کتری و قوری چینی دوباره آمدهاند سر کار، دارم فکر میکنم شاید اصلا باید کتری و قوری بزرگتری میگرفتیم به جای چایساز)...
پدر و پسر رفتهاند کلاس رفع اشکال ریاضی مدرسه...
دخترها تمرین ریاضی حل میکنند...
شیرینزبانم بازی میکند و از روی کتاب برای خودش قصه میگوید...
من .... هم خوبم و هم نیستم... دلم برای یک چیزهایی آشوب است ولی انگار قدرت تغییر شرایط را ندارم (در حالی که باید داشته باشم)...
این لحظه اما، لحظه آرامی است و من همه وجودم شکر و شرم است... شکر برای نعمتهای بیشمارش... و شرم بخاطر ناسپاسیهای بیشمارم... و ما انا یارب و ما خطری...
۰۰/۱۰/۱۷
ای جانم چه آرامشی 😍😍😍
چایی همیشه باید تو کتری قوری باشه 😌😌😌
ایشالا که با دلتنگی کنار اومدی 😘😘😘😘